|
به گزارش خبرنگار مهر، این روزها که هنوز یک هفته هم از درگذشت خسرو شکیبایی نگذشته مرور بر کارنامه سینمایی و تلویزیونی این بازیگر فقید به کرات از سوی روزنامه و رسانههای مختلف انجام شده است.
این میان پیدا کردن زوایای جدید برای گفتن و نوشتن و یاد کردن از شکیبایی به نظر هوشمندانه و در عین حال کاربردیتر میآید. راهی که کمک کند تا از او گفتن کهنه نشود و جایگاهی که در طول سه دهه بازیگری از آن خود کرده در آثار مکتوب مورد تجزیه و تحلیلی در خور قرار گرفته و باقی بماند.
حیران
بازیگری که دوباره دیدن آثار برجستهاش بخصوص در این روزها به ما یادآور میشود که سینمای ایران کمتر توانست دستمایه لازم را برای تکرار نقاط اوج بازیگری وی در اختیارش بگذارد و این کاستی در کیفیت فیلمهای یک سال اخیر شکیبایی و آثاری که به نمایش درنیامدهاند، تا حدی خودنمایی میکند.
"آشیانه سیمرغ" به کارگردانی شهرام اسدی تنها مجموعهای است که این بازیگر فقید آماده پخش دارد. مجموعه روایتگر زندگی شیخ بهایی در سه مقطع کودکی، نوجوانی و کهنسالی در 32 قسمت است که ساخت آن از اوایل دهه هشتاد بر اساس طرحی از محسن دامادی آغاز و در سال 84 به پایان رسید.
قرار بود این مجموعه سال 86 پخش شود که معاون سیما از حذف 15 قسمت و تبدیل کردن آن به یک مجموعه 17 قسمتی به دلیل رعایت نکردن برخی ضوابط و استانداردها و ریتم کند مجموعه خبر داد. در این مجموعه علی نصیریان، خسرو شکیبایی، فاطمه گودرزی، دانیال حکیمی، سپنتا سمندریان، لادن مستوفی، کورش تهامی و رویا تیموریان بازیگران اصلی هستند.
نقش دوران کهنسالی شیخ بهایی را نصیریان بازی میکند و شکیبایی و گودرزی نقش پدر و مادر او را بر عهده دارند. این مجموعه هم اکنون در مرحله تدوین نهایی است و زمان دقیق پخش آن نامشخص است.
"شب" به کارگردانی رسول صدرعاملی یکی از آخرین حضورهای شکیبایی است که در بیست و ششمین جشنواره فجر به نمایش درآمد. عزت الله انتظامی، خسرو شکیبایی و امین حیایی سه بازیگر اصلی این فیلم هستند که موضوع آن به زائران حرم امام هشتم (ع) می پردازد.
شکیبایی در این فیلم با چهره پردازی خاص نقش سیدرضا سرایدار یک زائرسرا را بازی میکند که تفکری خاص دارد که او را وامی دارد یک مجرم را برای زیارت حرم آزاد کند. نقشی خاص که حضور این بازیگر را با توجه به شناسنامه و خاستگاه نقش و تلاشی که وی برای دور شدن از مولفه های آشنای بازیگری خود انجام می دهد، برجسته میکند.
این فیلم از جشنواره فجر جایزه بهترین بازیگر مرد نقش اول را برای امین حیایی و جوایزی چون جایزه ویژه مجمع هنرمندان خراسان و معاونت فرهنگی اجتماعی شهرداری مشهد را به دست آورد. طبق آخرین خبرها قرار است این فیلم اواسط پاییز به اکران عمومی در سینماهای تهران در بیاید.
"حیران" به کارگردانی شالیزه عارفپور اولین فیلم بلند این فیلمساز است که پیش از این در کنار سینماگرانی چون رخشان بنی اعتماد، داریوش مهرجویی، محمدرضا هنرمند، علیرضا رئیسیان و ... حضور داشته است. فیلم داستان دختری روستایی به نام ماهی است که با حیران مهاجر جوان افغان آشنا میشود و با وجود مخالفت خانواده با او ازدواج میکند.
باران کوثری، مهرداد صدیقیان، خسرو شکیبایی، فرهاد اصلانی، ژاله صامتی، فوژان عارفپور، محسن و پارسا مکاری و احمد یاوری شاد بازیگران این فیلم هستند که با پایان مراحل فنی هماکنون آماده نمایش است و در فهرست فیلمهای آماده نمایش اعلام شده از سوی معاونت سینمایی قرار دارد. زمانی اکران این فیلم هنوز مشخص نشده است.
ستاره بود
"دوشیزه باران" به کارگردانی محمدعلی سلیمانتاش داستان پسری جوان به نام سام است که پس از آشنایی با دختری به نام آناهیتا متوجه میشود او فرزند کورش کبیر است و همراه یکدیگر به پاسارگاد میروند. فرید بهنام، خسرو شکیبایی، جمشید مشایخی، چکامه چمنماه، رامتین خداپناهی، امیرحسین مدرس، مارال فرجاد، فخرالدین صدیق شریف، شیوا خنیاگر، مهران رجبی و انوشیروان ارجمند از بازیگران فیلم هستند.
این فیلم با پایان مراحل فنی قرار بود در بیست و ششمین جشنواره فجر به نمایش دربیاید که با محقق نشدن این امر هنوز زمانی مشخص برای اکران آن اعلام نشده است. تهیه کننده دو فیلم "حیران" و "دوشیزه باران" جهانگیر کوثری است. سلیمانتاش مقیم اروپاست و سال گذشته به ایران آمد تا نخستین تجربه فیلمسازی خود را کارگردانی کند.
"نسکافه داغ داغ" با نام قبلی "آهنگی برای مادربزرگ" ساخته محمدعلی قویتن است. این فیلم فضایی شاد و موزیکال دارد و داستان آن درباره زنی جوان به نیکتا است که به گویندگی برنامههای عروسکی علاقه دارد، اما همسرش که یک کارخانه عروسک سازی را اداره میکند با او مخالفت میکند. او به کمک استاد خود آقای بندری با نقش آفرینی خسرو شکیبایی راه حلی تازه پیدا می کند.
در این فیلم یکتا ناصر، خسرو شکیبایی، افسانه چهرهآزاد، داود اکرامیان، السا سحرخیز و محمد اللهیاری بازی میکنند. این فیلم قرار بود سال گذشته به نمایش دربیاید که محقق نشد و در آن یکتا ناصر نقش پیرزنی 75 ساله را ایفا میکند. قرار است این فیلم پس از پایان اکران "همیشه پای یک زن در میان است" در گروه سینمایی قدس به نمایش دربیاید.
"دلشکسته" به کارگردانی علی رویینتن نخستین تجربه کارگردانی وی و داستان دختری به نام نفس است که در دانشگاه با مشکلات عاطفی روبرو میشود. فریبا کوثری، آفرین عبیسی، اکبر عبدی، خسرو شکیبایی، شهاب حسینی، بیتا بادران، رضا رویگری، شقایق فراهانی و مجید مشیری بازیگران این فیلم هستند.
این فیلم در بخش میهمان بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر و همچنین برای اعضا انجمن روزنامه نگاران مسلمان به نمایش درآمد و آماده اکران است ولی هنوز زمانی دقیق برای نمایش عمومی آن اعلام نشده است.
"دایناسور" به کارگردانی پرویز شیخطادی داستان هنرمندی سرشناس به نام خوشنویس است که تصمیم میگیرد چک بیمحل تهیهکننده خود را با زور اسلحه از بانک نقد کند. خسرو شکیبایی، جهانگیر الماسی، میرطاهر مظلومی، رویا افشار، شقایق فراهانی، مرتضی ضرابی، رضا فیض نوروزی، رضا توکلی، شیرین بینا، احمد پورمخبر و زهره مجابی از بازیگران اصلی این فیلم هستند.
شکیبایی در این فیلم طنز نقش اصلی کاراکتر خوشنویس را بازی می کند. "دایناسور" در حوزه هنری به نمایش درآمد و خود را برای رقابت در جشنواره بیست و هفتم فجر آماده می کند. فیلمی که کارگردانش معتقد است: یک طنز اجتماعی سیاسی و متفاوت با طنزهایی است که تا به حال در سینمای ایران تولید شده و پرفروش خواهد شد.
نسکافه داغ داغ
"ستاره بود" به کارگردانی فریدون جیرانی شخصیترین فیلم این سهگانه است که به زندگی ستارهای قدیمی میپردازد که فراموش شده و پس از مرگ، بازیگران قدیمی سعی میکنند او را به یاد آورند. ستارهای که فقدانش را یک همراز قدیمی که حالا سرایدار تئاتر لاله زار است (خسرو شکیبایی) پر میکند.
شخصیت سرایدار در واقع عاشق قدیمی این بازیگر است که بودن در کنار او و مرور گذشتههای دور را بر هر چیز ترجیح داده و تاریخ مصور ستاره قدیمی است. هر کدام از بخشهای این سهگانه سرنوشتی خاص پیدا کرده و از اکران متعارف به دور ماندند. حمید اعتباریان تهیهکننده این سهگانه پس از فوت شکیبایی اعلام کرده در صورت توافق با صدا و سیما یکی از فیلمهای به نمایش درنیامده وی از تلویزیون پخش می شود.
خسرو شکیبایی سحرگاه جمعه 28 تیرماه بر اثر ایست قلبی در سن 64 سالگی چشم از جهان فروبست. نام و یادش جاوید ...
|
هنوز يک هفته از درگذشت بازيگري که شمايل مهمي از تاريخ سينماي بعد از انقلاب ايران است،نمي گذرد.
در اين مدت بسياري به اظهار نظر پرداختند و رسانه ها همچنان در حال بازتاب اين نظرات هستند.
در چنين شرايطي نشستن پاي صحبت هاي خسرو شکيبايي که اصلاً به مصاحبه نکردن معروف بود،خالي از لطف نيست.
هرچند که همه اينها تسلايي است بر همه ما که هنوز رفتنش را باور نکرده ايم. |
|
|
|
|
|
|
|
گفت وگوي منتشر نشده خسرو شکيبايي |
|
|
|
عاشق شدي بيا
|
-ظاهراً مسعود کيميايي جايي خطاب به شما گفته است؛«خسرو هيچ وقت سعي نکن سوپراستار شوي» ولي شما سوپراستار شديد. سعي کرديد سوپراستار شويد يا اتفاقي بود؟
من بازيگرم. سوپراستار براي من هيچ معني ندارد. سوپراستار اصلاً يک واژه ايراني نيست. من فقط يک بازيگرم.
-خود را بازيگر شاخص هم نمي دانيد؟
زحمت کشيده هستم چون حرکت من شتابزده نبوده که از سکويي بپرم. من 57 سال سن دارم و 57 سال هم کار کرده ام. لااقل 57 سال اين جور نفس کشيده ام. من به مرور آمدم. مثل صخره نوردي. من سال ها تئاتر کار کرده ام. سال هاي بسيار دور. آنقدر دور که يادم نمي آيد کي بود. من از 18 سالگي روي صحنه تئاتر بودم. در آن دوره هم تصادفاً اولين کارم يک رل حجيم، محوري و بلند بود. از آنجا بود که اصلاً ديده شدم. اين راه ادامه داشت و پي درپي کار مي کردم و همه از من راضي بودند. چون نقشي که قرار بود بازي کنم در من مي دويد. جاري بود. يعني در من وجود داشت. با آن زندگي مي کردم. هميشه تمرين داشتم و ذهنم را از آن نقش پر مي کردم. تجربه مي کردم و آن آدم در من بود.
-و الان هم آنقدر در پر و خالي کردن نقش ها در ذهن تان به مهارت رسيده ايد که سوپراستار شده ايد؟
من هنوز هم طلبه هستم. عرصه هنر نهايت ندارد مثل هر موج دريا که شبيه موج قبلي نيست. باز هم تکرار مي کنم که به نظر خودم فقط بازيگرم. با اين تعريف از بازيگري که متن از جاي ديگر است، متن به من مي رسد و اجرا مي کنم. زياد گول نخوريم که چه کسي هستيم. من هميشه يک تعريف ساده از بازيگري دارم. همه ما از بچگي ياد گرفته ايم حرف بزنيم، بخنديم، گريه کنيم و راه برويم. همه مجموعه رفتارهاي انساني مان را از بچگي ياد گرفته ايم. همه اينها را بلد هستند پس بازيگري تنها انجام اين حرکات نيست. بازيگري يک عشق است. شما مي خواهيد درباره آن عشق صحبت کنيد؟
-عشقي که پرسوز است...
و انگيزه را هويت مي بخشد.
-و باعث مي شود خسرو همچنان خسرو بماند و ماندگار. اين همه بازيگر بيايند و بروند ولي او همچنان دوست داشتني است با همان محبوبيت.
شايد دليل آن همان صداقت يا همان باور است.
-يا چشمه زلالي که درون تان مي جوشد؟
تعارف خوبي است ولي با خودم صادقم، با دلم صادقم. به خودم دروغ نمي گويم. خودم جلوي خودم پز نمي دهم. خودم هستم. از خودم فاصله نمي گيرم. شايد به اين دليل است که من وقتي چيزي به دلم نمي نشيند ابايي ندارم از اينکه بغض گلويم را مي گيرد و اشک مي ريزم، منيت ندارم. شايد غرور حرف خوبي باشد ولي من بيشتر دوست دارم از تواضع حرف بزنم. به خاطر اينکه هميشه بدهکارم و از کسي طلبکار نيستم.
-موفقيت هايتان را بيشتر مديون چه کسي مي دانيد؟ فکر کنم خودتان چون زحمت کشيده ايد.
نه، نه. سينما يک کار دسته جمعي است. خوشبختانه از زماني که کار نمايش را شروع کرده ام تمام کساني که با من بودند آدم هاي خوبي بودند و موثر. بايد از تمام آنها اسم ببرم تا ببينيد کار من تکي نبوده است. خودم تنها زحمت نکشيده ام. من تحت تاثير ديگران زحمت کشيده ام. خودم که آدم تنبلي هستم.
-تنبل؟
تنبلم. اين خصيصه ام است. در خودم. با خودم. در اينکه کسي را پس بزنم و از کسي پيشي بگيرم تنبلم. براي هيچ چيزي شتاب ندارم. اگر هم شتابي به وجود مي آيد خودجوش است. توقع زيادي ندارم. قانعم. خودم را باور دارم. به همان نسبت ديگران را باور دارم.
-مي توانيم از کسي نام ببريم که خسرو را خسرو کرد؟
آره، بايد از تمام آن کساني که با آنها کار کردم اسم ببرم.
-مثلاً؟
دست مسعود کيميايي درد نکند، داريوش مهرجويي و قبلش مجيد جعفري. امرالله احمدجو، بچه هاي خانه سبز و همه آدم هاي سبز. ما که از شروع تا پايان فيلمبرداري فقط دو يا چند ماه در سينما زندگي مي کنيم. بيشتر نيست و تا بخواهيم شروع کنيم تمام شده و رفته است. سعي کرده ام تمام کساني را که با آنها کار مي کنم درک کنم و به هم کمک کنيم. اين هدف به نوعي دلي است. توضيح دادني نيست.
-کمتر بازيگري در اوج شهرت و محبوبيت به سمت تلويزيون مي آيد. از خواهران غريب و عاشقانه پرفروش يکباره به تلويزيون و خانه سبز، چرا؟
من در زندگي قاعده و قانون ندارم، بسيار دلي زندگي مي کنم. برايم پيش مي آيد و بعدها دليلش را مي يابم. مثلاً دليل رفتن من به خانه سبز به جزيره مينو و فيلم سرزمين خورشيد برمي گردد. در سايه سار ديواري نشسته بودم، بچه يي را ديدم که به سمتم آمد و همين طور ايستاد و نگاهم کرد. يک خانم بومي آمد و بچه را در حالي که مي زد، برد. فرصت نشد اعتراض کنم چرا بچه را مي زند. بچه رفت پشت کوچه قايم شد و دو، سه دقيقه بعد آن خانم لباس بچه را تنش کرد و برگشتند. چند ثانيه بعد چند نفر ديگر آمدند و ديواري از جمعيت بين من و گروه مان که در حال آماده سازي صحنه بودند ايجاد شد. اين جمع شروع به صحبت با من کردند. يک نفر از آن جمع گفت همه آنتن هايمان طرف شيخ نشين ها و خليج است و فقط شنبه ها که روزي روزگاري پخش مي شود ما آنتن مان را برمي گردانيم سمت ايران. تکليف مادر من چيست که وقتي مي خواهد يک فيلم از شما ببيند بايد برود يک شهر و سينما پيدا کند. آدم هاي زمينگير براي ديدن شما چه بايد بکنند؟ اين ديالوگي بود که آنجا به من گفتند. من همان جا به آنها قول دادم به محض اينکه کارم تمام شد بروم و سريال تلويزيوني بازي کنم. اصلاً خانه سبزي نبود. بعد از سرزمين خورشيد قراردادي نداشتم. با خودم گفتم وقتي بگويم مي خواهم يک کار تلويزيوني بازي کنم بالاخره خودش پيش مي آيد. تصادفاً وقتي برگشتم خانم ملک جهان خزاعي با من تماس گرفت و گفت اگر من را قبول داري برو و با اينها کار کن؛ خانه سبز را مي گفت. رفتم و با آنها آشنا شدم. دليل ديگري که خانه سبز را کار کردم اين بود که من سال ها مي ديدم مسعود رسام و بيژن بيرنگ به عنوان تهيه کننده و کارگردان در کنار هم کار مي کنند. 17 سال با هم کار مي کنند و با همند و مشکلي ندارند. برايم سوال بود که اينها چه جوري با هم رفتار مي کنند. مي خواستم اين را هم ياد بگيرم...
-ياد گرفتيد؟
خب آره... اين چيزي است که به درد زندگي ام خورد و در من رسوب کرد. من مي خواستم اين را ببينم. در طول پنج، شش ماهي که با هم کار کرديم خيلي جالب بود که رسام و بيرنگ بر هم منت نمي گذاشتند و اين خيلي قشنگ است. بيژن بيرنگ هفته يي يک قسمت از سريال را مي نوشت بدون اينکه طرح داشته باشد. فيلمنامه يي مي نوشت که احتياج به هيچ تغييري نداشت. باور مي کنيد که من يکدفعه گفتم بگذاريد من يک قسمت عينک بزنم و آنها گفتند خسرو کار بعدي عينک سبز است و يک قسمت درباره عينک سبز نوشتند. خب اين ديدني است و بايد برايشان دست زد.
-متن ها بر اساس کاراکتر شما نوشته مي شد؟
آره... بيرنگ بر اساس آدم ها مي نوشت. خانه سبز اين خاصيت را هم داشت.
-در اين سال هايي که کار کرده ايد احساس کرده ايد که کسي بر اساس کاراکتر خود شما فيلمنامه و نقش تان را نوشته است.
آره ولي نمي دانم تا چه اندازه نقش به خودم نزديک بوده يا نبوده ولي خيلي از کارگردانان وقتي مي خواهند شروع کنند به من مي گويند اين نقش را بر اساس تو نوشته ايم.
-مثلاً کي گفته؟
(مي خندد) مثلاً خشايار الوند «مزاحم» را بر اساس من نوشت و خود الوند بازنويسي اش کرد.
-خب شما شش فيلم با داريوش مهرجويي کار کرده ايد، با مسعود کيميايي، ناصر تقوايي، محمدرضا هنرمند، کيومرث پوراحمد، دو سريال عظيم با امرالله احمدجو، احمدرضا درويش با اکثر کارگردانان مطرح سينماي ايران، ديگر از خدا چه مي خواهيد؟
(مي خندد. خنده يي طولاني) حتماً مي خواهيد بگوييد چرا نمي گذاري بروي؟ در فيلم مزاحم جمله يي است که مي گويد؛ سينما مال جوان هاست. آنهايي که عاشقند. وقتي بيايند، من و نسل من هم مي رويم. عاشق شدي بيا. ما همه عاشقيم. عاشق هميشه از خدا متوقع است. اين طور نيست؟
-نه منظور من اين است که کسي هست که دوست داريد با او کار کنيد و فرصت نشده...
آره...
-کي؟
با همه. اسم برايم مطرح نيست. همه استادان برايم قابل احترام هستند. دلم مي خواهد با آقاي بيضايي کار کنم. دلم مي خواهد باز هم با امرالله احمدجو کار کنم...
-با چه کساني دوست داريد همبازي شويد؟
خيلي ها. نمي دانم از کدامشان نام ببرم. از هر که اسم نبرم دلخور مي شود. من خيلي آدم ترسويي هستم. ترس از اينکه کسي را از دست بدهم. اگر اسم کسي را نمي آورم به اين خاطر است که نمي خواهم کسي را از دست بدهم. اسم بهرام بيضايي هم که گفتم در لحظه به ذهنم آمد. همه برايم محترمند.
-ولي آنها بايد بترسند که شما را از دست بدهند.
فرقي نمي کند، کار ما دسته جمعي است. وقتي من را براي کاري انتخاب مي کنند من هم مي روم و با کارگردان صحبت مي کنم. من هم او را انتخاب مي کنم. کار بايد به دل بنشيند. آدم ها هم بايد به دل بنشينند و مي نشينند. اکثراً براي من پيش آمده است. من تا الان به کسي نه نگفته ام.
-يعني هر نقشي پيشنهاد شده را بازي کرده ايد؟
کسي به من نقش بد پيشنهاد نمي دهد.
-و اگر هم کسي پيشنهاد دهد طوري طرف را در رودربايستي مي اندازيد که از پيشنهادش منصرف شود؟
نه، از چهار کار بالاخره يکي را انتخاب مي کنم.
-هميشه بهانه داريد؟
به خيلي چيزها مربوط مي شود. ولي آدم طرف چيزي کشيده مي شود. انگار که نيرويي آدم را مي برد و موجي آدم را مي گيرد. اتفاق خودش مي افتد.
-قبل از انقلاب فقط تئاتر کار مي کرديد و دوبله، به سينما فکر نمي کرديد؟
موقعيتش را نداشتم. آن زمان به سينما فکر نمي کردم.
-به سينما مي رفتيد؟ فيلم ها را مي ديديد؟
چرا ولي مثلاً... مي دانيد ما در آن جايگاه نبوديم. تئاتر را خيلي جدي و ضروري مي دانستيم. سينما بستري نبود که من به طرفش کشيده شوم. بعد از انقلاب که وضعيت سينما عوض شد، جلدم کرد.
-آن زمان دنبال راهي براي ورود به سينما هم نبوديد؟
دوست نداشتم. يادم مي آيد فيلم گاو آقاي مهرجويي را در سينما ديدم. فيلم منحصر به فرد و خيلي متفاوتي بود ولي هيچ وقت اين حس را نداشتم که وارد سينما شوم. آن زمان کار تلويزيوني کرده بودم، جلوي دوربين رفته بودم ولي اصلاً به سينما فکر نمي کردم.
-در تئاتر چطور؟
نه براي اينکه هر کسي را که دوست داشتم راهش را مي رفتم. معلوم است که فني زاده نمي شدم ولي فني زاده را دوست داشتم و راهش را مي رفتم. من نمي توانستم فني زاده بشوم و هنوز خيلي مانده تا به او برسم. يک رازي در بازيگري وجود دارد که ما هيچ کدام آن راز را پيدا نکرده ايم ولي پرويز فني زاده آن راز را پيدا کرد.
-آن راز چه بود؟
اگر مي دانستم که من هم فني زاده مي شدم. فني زاده آن راز را با خودش برد. اين راز گفتني نيست. در او به وجود آمده بود و فني زاده در خودش داشت. من نمي خواستم جاي او بشوم چون نمي شدم. يک چيزهايي دست خود آدم نيست ولي من راه او را مي روم.
-مثلاً بازي بهروز وثوقي را دوست داشتيد؟
خيلي. مي داني چرا از وثوقي نگفتم چون به تئاتر فکر مي کردم. اتفاقاً وثوقي در تئاتر ثابت کرد که يک بازيگر به تمام معنا است.آن موقع ها مي گفتند بازيگران سينما چون کلام ندارند گوينده ها و دوبلورها هستند که نقاط ضعف آنها را پر مي کنند. در مقابل بازيگران تئاتر هستند که مي توانند بيان درست و صحيح داشته باشند. ولي بهروز وثوقي ثابت کرد که يک بازيگر به تمام معنا است. سال 56 به صحنه آمد و در تئاتر «موضوع جدي نيست» اثر گرامبلو بازي کرد.
-شما اجراي آن تئاتر را ديديد.
بله...
-جالب است که خود بهروز وثوقي حتماً نمي داند که تماشاچي آن تئاتر بهترين بازيگر سينماي پس از انقلاب مي شود. حتماً خودتان خوانده ايد که او هم مثل همه ما، شما را بهترين بازيگر سينماي پس از انقلاب مي داند.
وثوقي من را آن زمان ديده بود ولي اصلاً نمي دانست بازيگرم. فکر مي کرد در تئاتر وول مي خورم. يادم است سال 53 تئاتري به نام «سگي در خرمن جاه» کار مي کرديم که عباس جوانمرد کارگردانش بود و من آنجا مدير صحنه بودم.
-مگر غير از بازيگري کار ديگري هم کرده ايد؟
من پيراهن دوزي کار کرده ام، تو در تئاتر و سينما منظورت است ولي من عميق تر مي گويم. اتوشويي کار کرده ام. دستم يک بار پرس شده، آسانسورسازي، کانال سازي، پس نويسي کاري کرده ام، کارگري کرده ام، تابلوسازي. در تئاتر گريم هم کار کردم. کلي مدير صحنه بودم. شنيده يي که مي گويند خاک صحنه خورديم. من همان زمان که بازي مي کردم، رسماً صحنه را جارو مي کردم. يک شب علي نصيريان من را ديد. در چند شبي که کار مي کرديم روي من دقت داشت. به من گفتند شما بازي هم مي کني؟ گفتم من از سال 42 دارم بازي مي کنم. نصيريان خودش گروه تئاتر داشت و به دعوت آقاي عباس جوانمرد آمده بود تا در گروه تئاتر ايشان که من هم عضوش بودم نقشي را بازي کنند.
آقاي نصيريان نمايشنامه «رويا» را به من داد و به من گفتند از فردا بيا تمرين. خلاصه اين رشته سر دراز دارد. هي حرف تو حرف مي آيد. من يادم است سال 42 آقايي به نام آشورپور يا آشوري که اسمش درست خاطرم نيست مرا کنار کشيد و گفت؛ ببين من مي دانم تو عاشق اين کاري و گرسنگي هم کشيده يي. بيا تو را دست اهلش بدهم. گفتم کي؟ گفت عباس جوانمرد. با من دوست است و من تا حالا دو، سه نفر را به او معرفي کرده ام و الان در گروهش هستند. اصلاً وقتي اين را گفت من تنم از تو لرزيد. به سرعت قرار گذاشتيم. من را برد سالن فارابي که الان سالن سينما شده. وقتي وارد سالن سينما شديم ديديم يک عده در حال اجراي تئاتر عروسکي هستند. اين اولين باري بود که تئاتر عروسکي ديدم. نمايشنامه يي از بهرام بيضايي بود. موقع تنفس تئاتر به عباس جوانمرد معرفي شدم. به من گفتند بايد يک زماني روي صندلي بنشيني، دوره استاژ بگذراني و از اول تو را روي صحنه نمي بريم. من هم توقعي نداشتم. گفتم که آدم صبوري ام. آنجا بود که من با گروه جوانمرد آشنا شدم ولي مجبور شدم برگردم پيش گروه خودمان و تعداد زيادي تئاتر کار کردم تا سال 49 که من در نمايشنامه زيرگذر لوطي صالح که خدابيامرز هادي اسلامي کارگرداني مي کرد، بازي کردم.
گذري بود که سه کاسب در آنجا بودند؛ يک پينه دوز، يک بقال و يک لبوفروش که يک چهارپايه داشت و دم و دستکي. (زير آواز مي زند) اي لبو داغه... و از اين چيزها. در اين گذر لوطي حوادثي اتفاق مي افتد. کار استخوان داري بود و من نقش لبوفروش را بازي مي کردم. آنجا بود که آقاي عباس جوانمرد خودشان آمدند و من و هادي اسلامي را انتخاب کردند، دعوت کردند براي اداره تئاتر. يعني هفت سال طول کشيد تا آقاي جوانمرد را دوباره ديدم. جالب اينکه آنجا آقاي عباس جوانمرد يادش نمي آمد که من سال 42 دو شب سر تمرين شان رفته بودم. خلاصه دوباره با آقاي عباس جوانمرد پيوند خوردم و رفتم اداره تئاتر.
-فکر مي کنيد اگر مسعود کيميايي به تماشاي نمايش «شب بيست و يکم» محمود استادمحمد نمي آمد و بازي شما را نمي ديد به سينما مي آمديد؟
هرگز وارد سينما نمي شدم. نمي دانم شايد اتفاق ديگري بايد مي افتاد ولي اگر مسعود من را پيدا نکرده بود...
-يادم مي آيد جايي گفته بوديد به امير نادري يک کاري قول دادم و رفتيد و نشد؟
شبي بود که در خانه مسعود کيميايي، کيميايي من را مجاب مي کرد که اولين بار بايد سر کار من باشي.
-آن زمان هم نمي خواستيد وارد سينما شويد؟
چرا، من از طريق کس ديگري قرار بود وارد سينما شوم؛ قصه يي است که الان دوست ندارم بگويم.
-خب «خط قرمز»...
اين تجربه برايم چشمه بود. خيلي ها براي من همکار خوبي هستند ولي بعضي ها هستند که براي من چشمه خوبي هستند مثل داريوش مهرجويي، احمدجو، قويدل. کسان ديگري هستند که دوست دارم اسمشان را ببرم.
-خط قرمز هيچ وقت به نمايش عمومي درنيامد، اين فيلم در سير بازيگري شما بسيار مهم بود. به نمايش درنيامدن اين فيلم چه تاثيري در مسير کاري شما گذاشت و چقدر برايتان مهم بود که فيلم ديده شود؟
همه چيز مهم است. آدم دلش مي خواهد احساسش را منتقل کند. حالا از طريق صحنه است يا فيلم. وقتي يک کاري از جايي شروع مي شود. از فکر اوليه تا جمع کردن گروه و زندگي جمعي و آماده شدن کپي صفر معمولاً يک سال طول مي کشد. وقتي نتيجه يک سال کار کردن پخش نشود، خب اين خيلي مهم است، مخصوصاً اينکه خط قرمز اولين فيلم من بود و خيلي انتظارش را کشيدم.
-اين ديده نشدن شکست سختي بود.
آره ولي راست است که مي گويند شکست پل پيروزي است. من از همان جا افتادم در مسير سينما. هم تئاتر کار مي کردم و هم سينما تا يواش يواش به هامون رسيدم. ميداني بود که داريوش مهرجويي پيشنهاد کرد.
-نقش دوم تان در دادشاه چطور پيش آمد؟
تئاتري کار مي کرديم به نام بکت و حبيب کاوش من را در آنجا ديد. تجربه يي بود براي کار در بيابان و شرايط سخت. جايي کار مي کرديم که سنگ هاي تيز داشت و من قرار بود روي آن سنگ ها بخورم زمين. آقاي کاوش به من گفت کله ملق بزن ولي من مي گفتم من اکشن کار نکرده ام و بلد نيستم و نکردم ولي همين که روي آن سنگ ها مي نشستيم عذاب آور بود. البته بگويم سهم حلال را در کارهاي سخت به دست مي آورند.
من در آن شرايط دشوار فيلمبرداري آنجا با خودم مي گفتم از اين به بعد فقط فيلم هايي بازي مي کنم که در آن روي مبل بنشينم. در آپارتمان و... اما جذابيت روزي روزگاري و نوشته امرالله احمدجو جوري بود که باز من رفتم در همان شرايط و شايد بدتر از آنجا چون زمانش خيلي بيشتر بود ولي بسيار خوب بود. کار کردن با احمدجو لذت بخش است. ارتباط روزي روزگاري با مردم برايم خيلي خوب بود. هنوز خيلي جاها به من مي گويند مرادبيک.
-زمان دادشاه سينما برايتان جدي شد؟
من از همان روز اولي که وارد سينما شدم سينما برايم جدي شد مثل همان روز اولي که وارد تئاتر شدم و تئاتر برايم جدي شد. هيچ تفاوتي هم بين تئاتر و سينما نمي ديدم. به همان اندازه در تئاتر براي نقش کار مي کردم که در سينما.
-الان هم فرقي بين بازي سينما و تئاتر نمي بينيد؟
کار برايم جدي است. من آنقدر به کارم وفادارم که برايش بيگاري مي کشم.
-تا به حال شده از کارگردان بخواهيد که دوباره يک پلان را تکرار کنيد؟
آره...
-يک حالتي مثل اينکه خودتان نقش خودتان را کارگرداني مي کنيد؟
نه اصلاً اين طوري نيست. مي خواستي به اين برسي و نامردي کردي... (مي خندد) کارگردان کاپيتان و ناخداي صحنه است. تصميم نهايي با کارگردان است. ما فقط پيشنهاد مي دهيم چون تنها يک مهره هستيم. ما به عنوان بازيگر فقط به لحظه فکر مي کنيم. اين کارگردان است که همه چيز را در کليت مي بيند. آنجاست که او فکر تو را بررسي مي کند.
-چون شما دلي کار مي کنيد اگر کارگرداني پيشنهاد درست شما را نپذيرد در اين تضاد چه مي کنيد؟ کار را ول مي کنيد؟
مثلاً سرمايه در ميان است. حرمت کار خيلي مهم است. من هم هيچ وقت چيزي نمي خواهم که نشود. گفتم که قانعم ولي نمي توانم احساسم را نگويم و تنها براي خودم نگه دارم و اين اتفاق هميشه به شکل مطلوبش مي افتد.
-بعد از دادشاه رفتيد سراغ تراژدي کسري و هنگامه شيرين وصال، تئاتر تلويزيوني...
من با مجيد جعفري چند سال کار کرده ام. حتي وقتي به سينما آمدم باز با مجيد کار کردم و چند تئاتر را به روي صحنه برديم.
-خودتان هيچ وقت تئاتر کارگرداني نکرديد؟
يک دفعه چرا. تئاتر بازي نامه قانون...
-کارگرداني تجربه شيريني بود؟
به گروهي برخوردم که اين قضيه را برايم شيرين کردند.
-در آن تئاتر بازي هم کرديد؟
نه...
-متنش را چه کسي نوشته بود؟
خجسته. ستوان خجسته از بچه هاي عقيدتي سياسي شهرباني که مي خواستند يک کار براي جشنواره آماده کنند. 15 روز هم بيشتر فرصت نداشتند. احتياج به کسي داشتند که کمک شان کند. از اداره تئاتر کمک خواستند و من رفتم. بچه هايي بودند که به تئاتر معتقد بودند و من را هم قبول داشتند. من با اينها خيلي راحت کنار آمدم. کار موفقي از آب درآمد و برنده جايزه هم شد و در جشنواره جايزه کارگرداني گرفتم.
-پس چرا کارگرداني را ادامه نداديد؟
به خاطر اينکه ديگر آن گروه را به دست نياوردم. فرصت نشد. آن گروه هم دلش مي خواست دوباره با من کار کند ولي فرصت نشد.
-اگر الان فرصت بشود باز کارگرداني مي کنيد؟
کارگرداني سينما يا تئاتر؟
-هر دو...
کار سختي است...
-الان پخته ايد و مي توانيد...
شما مي گوييد، ولي من در خودم بايد جست وجو کنم. کارگرداني خيلي مهم است. کارگردان خيلي چيزها را بايد بداند. دنياي بازيگري سواي کارگرداني است. به همان اندازه که بازيگري مشکل است کارگرداني هم مشکل است. شايد هم مشکل تر است. بازيگري يک مسير است ولي کارگرداني چند مسيره است. کارگردان بايد مدير خيلي خوبي باشد. لااقل براي خودش. کارگرداني هم کار فني است و هم کار هنري. من اگر مي خواستم کارگردان شوم از اولش سراغ کارگرداني مي رفتم. من عاشق بازيگري ام.
-مي رسيم به صاعقه و اولين همکاري تان با سيدضياءلد | | |